چو تار چنگ، فلک چون نمی نواخت مرا


به حیرتم که چرا این قدر گداخت مرا

اگر چه سوز محبت ز من اثر نگذاشت


به بوی سوختگی می توان شناخت مرا

چرا به آتش هجران حواله باید کرد؟


چو می توان به نگاهی کباب ساخت مرا

اگر چه نقش حریفان شش و زمن یک بود


رهین طالع خویشم که کم نباخت مرا

کباب داغ جنونم، که این ستاره شوخ


ز آفتاب قیامت خجل نساخت مرا

درین ستمکده آن شمع تیره روزم من


که انتظار نسیم سحر گداخت مرا

شکست هر که مرا، در شکست خود کوشید


ز خویش گرد برآورد هر که تاخت مرا

چو ماه مصر عزیز جهان نمی گشتم


اگر تپانچه اخوان نمی نواخت مرا

کنم چگونه ادا شکر بی وجودی را؟


که از شکنجه هستی خلاص ساخت مرا

مرا چو رشته به مکتوب می توان پیچید


ز بس که دوری آن سنگدل گداخت مرا

نه یار و دوست شناسم نه خویش را صائب


که آشنایی او کرد ناشناخت مرا